آن جا که بینش انتقادی غروب کند فاشیسم طلوع می کند

پنجشنبه:

خستگی بی منشا و بی علت، آزاردهنده بود. با چند دوست هم رای و خوش خلق قراری گذاشتم تا روز پنجشنبه از شهر بیرون برویم شاید بتوانیم ساعاتی از تلاطم های بی پایان سیاست بگریزیم. قرار گذاشته بودیم پرسش چه باید کرد را با خودمان به مسافرت نبریم که البته چندان موفق نشدیم. مسافرتی به آن سوی کهک. ساعاتی راه رفتن و رسیدن.

 فارغ از همه چیز نشستیم و گرم گفت و گو شدیم یک دوست از زندگی اش در تاجیکستان گفت. دیگری خاطرات شیرین زندگی اش را به یاد آورده بود و ما را در آنها سهیم می کرد. دوست دیگر با طرح پرسش هایی در حوزه ی فلسفه، فضای تامل و اندیشیدن را گرم می کرد. ساعات خوش دوستی بود و گفت و گوی بسیار خوب. گویا در این وادی، اگر بخواهی بخندی باید سیاست را فراموش کنی. ترک سیاست دست کم مقدمه ی لازم شاد زیستن تلقی می شود.

عصر شده بود، بی دعوت، راهی خانه ی کوچک و محقر ملاصدرا شدیم. فیلسوف بزرگ ایرانی و شاید آخرین فیلسوف. خانه ای بسیار ساده. وقتی وارد خانه شدیم، اندوهی بزرگ بر جانم نشست. نمی دانم چرا احوالم تغییر کرد. شاید از سوالی بود که در درونم رویید چرا و چگونه از چنان حکمت صدرایی به چنین نکبت ... فرو افتاده ایم؟حزنی کویری در آن زمین خشک رشد می کرد. عجیب بود عجیب. دیوارهای گلی و اتاقکی کوچک در حاشیه ی کویر. دوست فلسفه خوان و فلسفه دانم شرحی مبسوط بر زندگی و برخی آرا ملاصدرا را ارائه داد. هر چه بود تا ساعتی در همان حال باقی مانده بودم. غروب خورشید راه بازگشت را در پیش گرفتیم. ساعتی بعد در "مهتاب"، شام خوردیم و شب از نیمه گذشته بود که به خانه می رسیدیم. 




جمعه ( 24 خرداد):

روز گذشته را خوش گذرانده بودم اما کنار گذاشتن پرسش از چه باید کرد، ممکن نبود. امروز روز رای گیری بود و هجوم تردیدها. دلایلی کافی برای رای ندادن و دلایلی برای رای دادن. گویی درونم به تکافوی ادله رسیده بودم. تا پایان روز حیران ماندم چه کنم. در نهایت رنجور و معترض، پای صندوق رای حاضر شدم. گیج شده بودم. هنوز شک داشتم رای بدهم یا ندهم. وقتی به این فکر می کردم که فردا تلویزیون را باز می کنم و گوینده با پوزخند می گوید مردم به فرموده ی نظام، حماسه آفریدند، تنم می لرزید. احساس بدی داشتم. می اندیشدم که شاید بتوانم به اندازه ی یک رای بر سرنوشت سیاه و تلخ این مرز و بوم اثری مثبت بگذارم. اما اگر معنا و مفهوم رای مرا تغییر بدهند چه باید بکنم؟ ناامید و سرگردان از حوزه ی رای گیری خارج شدم. زیر سایه ی درختی در آن نزدیکی نشستم. 

کمی بعد برخواستم. دوباره لشگر شک و تردید از راه می رسد. اگر آینده ام سیاه تر بشود آیا از خود نمی پرسم تو برای جلوگیری از آن چه کردی؟ حتی حاضر نشدی به اندازه ی یک رای از آن ممانعت کنی. به حوزه ی رای گیری برگشتم. سعی کردم دیگر به هیچ چیز فکر نکنم. تردیدهایم را فراموش کنم و بی آن که به نتیجه بیندیشم، رای بدهم. و این بار موفق شدم. دست هایم برای نوشتن اسامی کاندیداها که به اندازه ی مشق شب دوران دبستانم بود، توانایی نداشت. احساس می کردم دوره ی دبستان اگر "مشق شب اول"، می نوشتم اما در این پایان دارم مشق شب آخر را می نویسم. داستان محزون ملتی که در گردنه ی حیران و در زمستانی سرد مانده اند. 


+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۲ساعت 0  توسط زمانیان | 




از شما چه پنهان، این روزها شدیدا درگیر یافتن پاسخی برای این پرسش هستم که چه باید کرد ؟ به راستی چه باید کرد؟ شرکت در انتخابات را می گویم. همان گونه که قبلا نوشته ام به واقع شرکت در انتخابات را کنشی غیر عقلانی و غیر اخلاقی می دانم. زیرا ما را به هدف های مان نمی رساند و از سویی احساس بسیار مشمئز کننده ی ابزار شده و شیئی شدگی می کنم. اما وقتی از جانب ادبیات سیاسی به مسئله می نگرم  و این که در عالم سیاست باید ایستاد و از هر روزنی و مفری استفاده کرد تا شاید گامی به جلو گذاشت و یا دست کم از آسیب های بیشتر جلوگیری نمود. هر چه فکر می کنم در نهایت میان کاندایداها تفاوت های معناداری وجود دارد. یعنی فکر می کنم میان روحانی و جلیلی فرق ها است. مثلا می اندیشم اگر روحانی رییس جمهور باشد بهتر است یا جلیلی و یا مثلا قالیباف، به این نتیجه می رسم که هر جه باشد روحانی به خواسته های من نزدیک تر است. از این رو در تناقضی بزرگ دست و پا می زنم.

میانه ی راهی تاریک گم شده ام. چونان حافظ، از هر طرف که می روم جز وحشتم نمی افزاید. چه باید کرد؟ با فروتنی دارم به این نتیجه می رسم که متاسفانه، در این شرایط رای دادن کنشی غیر اخلاقی و غیر عقلانی است، اما شاید مصلحت جویانه است. دارم به این نکته فکر می کنم که بدیل مناسبی برای کنش رای ندادن ندارم. سردرگم در طوفانی بی پایان راه می روم. چشم هایم را می مالم شاید راه را پیدا کنم. 

اگر ائتلاف میان عارف و حسن روحانی اتفاق بیفتد، ناچار می شوم رایی از سر گمگشتگی و سرخوردگی به این ائتلاف بدهم. می دانم که پشیمان خواهم شد. و همین تردید سخت آزاردهنده ایت. می گویند، روزگاری جوانی از سقراط پرسیده بود که می خواهم ازدواج کنم اما مردد هستم و نمی دانم چه کنم. و سقراط گفته بود: چه ازدواج کنی و چه مجرد بمانی، در نهایت و در هر دو صورت پشیمان خواهی شد. و این سرنوشت و روزگار ما است.

-----------------------------------------------------------------------------


از تناقض های دل پشتم شکست

بر سرم جانا بیا می مال دست

(مولانا)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ساعت 13  توسط زمانیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"یکی از مخاطراتی که امروزه بر اندیشه سایه انداخته، خطر ادغام و جذب شدن در دستگاه سیاسی – اجتماعی حاکم است. روشنفکر اگر نتواند فاصله ی انتقادی خود را با دستگاه حفظ کند از روشنفکری خلع می شود، دیگر نمی تواند روشنفکر باقی بماند، به مزدور فرهنگی بدل می شود.......  او خود را می فروشد. کار او توجیه و تفسیر ایده آل وضع موجود و خیانت به مردمی است که رنگ روی آستینشان، مردمی که نام هایشان، جلد شناسنامه هایشان درد می کند."
( از کتاب خسوف خرد – هورکهایمر )
-----------------------------------------
مساله ی اصلی "فهمیدن" است. تلاش می کنم جهان را درک کنم و در این میان با همه چیز مواجهه ی منتقدانه داشته باشم.
من نقد می کنم، پس هستم.

نوشته های پیشین
اردیبهشت ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
آرشيو
آرشیو موضوعی
یادداشت های پراکنده
سیاست
دین
فرهنگ
اجتماعی
پیوندها
خرد منتقد ( بلاگ اسکای )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM