![]() |
![]() |
|
| آن جا که بینش انتقادی غروب کند فاشیسم طلوع می کند |
|
به بهانه ی بازگشایی نمایشگاه کتاب
کتاب ها، جهان درون ما را می سازند. ایده و افکاری که از طریق واژه ها در نهان خانه ی ذهن و روان ما می نشینند تا پایان، ما را همراهی می کنند. ما از طریق کتاب ساخته می شویم.
به خاطر دارم در اواسط سال های 50، کتاب شریعتی محدود و یا ممنوع شده بود و در بازار به راحتی قابل دسترس نبود. از این رو دوستانم کتاب های موجود را چند قسمت کرده بودند و به سرعت و البته با نظم دست به دست شده و خوانده می شد. برخی از کتاب های شریعتی را این گونه خواندم. کتاب پدر مادر ما متهمیم، برایم بسیار درس آموز بود. پس از آن به هر طریق ممکن، کتاب های شریعتی را تهیه می کردم و می خواندم. بیشترین تاثیر عملی کتاب های شریعتی، جسارت و جرات سنت شکنی و فرا رفتن از وضع موجود بود. و بیشترین تاثیر انفسی این بود که مرزهای تامل در باره ی موضوعاتی می شکست که پیش از این از آن ها پرسش نمی کردیم و به منزله ی تابو محسوب می شدند. هر موضوعی می توانست مورد گفتگو و تفکر قرار گیرد و حتی نقد گردد. دست و پایم از بند سنت ها و عرف ها باز می شد، اما بعدا فهمیدم در تار و پود اندیشه های ایدئولوژیک و مبارزه جویانه گرفتار شده ام. شریعتی را هنوز دردمندی می دانم که دغدغه اش بیدار کردن جامعه ی خفته بود و بیش از هر چیز، دردمندانه زیست و فریاد زد. انسانی بزرگ و اندیشمندی پراضطراب. شریعتی هنوز برایم مورد احترام است و هنوز کتاب هایش را برای چندمین بار می خوانم. اما به نظرم گفتار و نوشتار شریعتی بیش از آن که درس آموز باشد، هیجان آفرین است. ادبیاتی پرشوری داشت و با کلامش آدمی را سحر می کرد. نفوذ کلام و قدرت بیانش چنان بود که هیچ در پی استدلال و مطالبه ی دلیل نبودیم. سخنانش گرمایی در کالبد فسرده ی جامعه می دواند. مهمترین تاثیر شریعتی برای آن روزگار و نسلی که در آن دوره می زیست، شکل گرفتن نوعی خودآگاهی تاریخی بود. با شریعتی بود که به خود نگریستیم و متوجه شدیم در شرایط بیمارگون زندگی می کنیم.
در همان سال ها بود که با کتاب های جلال آل احمد نیز آشنا شدم. داستان هایش را پیش از این خوانده بودم. اما غرب زدگی اش را بعدا خواندم. مدیر مدرسه، زن زیادی، از رنجی که می بریم و بقیه ی کتاب هایش لذت می بردم. از میان نویسندگان دیگر، علاقه ی زیادی به طنزهای عزیز نسین داشتم. طنز نیش دار اجتماعی و بعضا سیاسی اش معرکه بود. هنوز هم به این کتاب ها علاقه دارم. از شما چه پنهان، چندان پولی برای خرید آن همه کتاب نداشتم. به همین دلیل یکی از کتابفروشی ها را نشان کرده بودم و هر از چند روز به آن کتابفروشی مراجعه می کردم و یکی از داستان های کوتاه عزیز نسین را در همان جا می خواندم. و روز بعد بقیه داستان هایش را.
به یاد دارم سال اول دبیرستان بودم که در منزل آن دوست پیش گفته با چند نفر دیگر بودم که ماموران ساواک به خانه هجوم بردند و دنبال جزوه ای می گشتند که یک کارتن از آن جزوه را دیروز در همان خانه دیده بودم. کتاب ها را به هم ریختند و همه جا جستجو کردند و نیافتند. با افراد با شماتت و خشونت سخن گفتند و لگد به در و دیوار می زدند. همه جز مرا بازرسی کردند. فکر کنم به خاطر این که سن کمی داشتم. من که ترسیده بودم کیف مدرسه ام را محکم به خودم چسبانده بودم. آنها خبر نداشتند کتابی از شریعتی را در کیف دارم که ممنوع شده بود.
به دلیل موقعیت مذهبی خانواده از داشتن تلویزیون محروم بودم. و چه سعادتمند و خوشبخت بودم که از ابزارهای صوتی و تصویری در منزل ما خبری نبود. شاید به همین دلیل بود که تمام وقت به خواندن کتاب مشغول می شدم. اکنون فکر می کنم برخی محدودیت ها و محرومیت ها هم چندان بد نیست و بلکه ضروری است. در سال های اولیه زندگی ام، کم و بیش از برخی نویسندگان کتاب هایی خوانده بودم. در باره ی شان تامل کرده بودم. کتاب دوزخیان روی زمین، انقلاب الجزایر، جنبش آزادیبخش پولیساریو، و آشنایی اندکی با نوشتار چپ مارکسیستی، جهانم را فراخ تر می کرد. همه ی آن چه در آن سال ها می خواندم سویه های ایدئولوژیک داشت. آن سال ها شدیدا ایدئولوژیزه شده بودم. به همین دلیل شیفته و واله ی شریعتی بودم و نمادهای مبارزه و ادبیات رهایی بخش برایم بشدت جذاب می نمود. درست به همین دلیل بود که مشتاق جنبش های آزادیبخش و آشنایی با تاریخ جنگ های ضد استعماری بودم. هوشی مین، کاسترو، یاسر عرفات را انسان هایی بس بزرگ می یافتم و آرزوی پیوستن به یکی از جبهه های آزادیبخش را در سر می پروراندم. به خاطر می آورم که حتی کتاب سبز قذافی را نیز می خواندم.
در نیمه ی دوم 50 بود که دوستان همکلاسی و خویشان هم سن خودم را تشویق به خواندن کتاب هایی مانند کتاب های شریعتی می کردم. اما هر چه تلاش کردم، نتوانستم یکی از بستگان نزدیکم را که هم سن و هم کلاس بودیم و سال های با هم در یک مدرسه و کلاس بودیم، به سمت کتاب بکشانم. یادم می آید که روزی به خانه شان رفته بودم، برادر کوچکترش که هنوز سن کمی داشت گفت، پدرم گفته که هر وقت علی این جا آمد و با شما دست داد، دست تان را آب بکشید و استکانی را که چای می خورد آب بکشید. از او دلیل را پرسیدم گفتم پدرم گفته است هر کس کتاب شریعتی بخواند نجس می شود. یک بار هم در سال اول دبیرستان بودم که کتاب شریعتی را پنهانی به دوست و هم کلاسی داده بودم و تشویقش کرده بودم آن را بخواند. روزها گذشت و کتاب را پس نیاورد. تا مجبور شدم به خانه شان مراجعه کنم. برادر بزرگش که روحانی بود کتاب را آورد و با همان کتاب محکم روی سرم کوبید و تهدید کرد که نباید کتاب به برادرش بدهم.
سالهای آخر 50 جهانم تغییر کرد. کم و بیش دریافته بودم که فضای ایدئولوژیک آن دوره، مرا در قالب ها و چهار چوب هایی نگاه داشته و شناخت و تامل را در حصار مسایلی که چندان با زندگی من ارتباط برقرار نمی کرد، گرفته است. گرچه از خواندن متونی متعدد بهره ها برده بودم اما بتدریج اهمیت و جذابیت آن نوشته ها برایم رنگ می باخت. با این همه، نگرش های شکل گرفته در آن دوره را نمی توان کم اهمیت تلقی کرد. زمانه ای بود که ما را به سمت و سوی مساله هایی عمیقا دردناک می کشاند. از آن همه خواندن ها با چند مسئله دهه ی 50 را ترک می کردم. مرگ، فقر و رنج، مهمترین پرسش ها و دغدغه هایی بود که در ذهن داشتم و هماره در باره شان می اندیشیدیم و می خواندم. اما این بار در باب این مسئله ها از رویکرد دیگری نگاه می کردم و آن رویکرد ایدئولوژیک پیشین را از دست می دادم. با این همه، دهه ی پنجاه، دهه ی سلطه ی بلامنازع ایدئولوژی اندیشی، تفکرات چپ، ادبیات مبارزه و انقلاب بود. و ما نوجوانان در چنین فضایی تنفس می کردیم.
دهه ی پنجاه رو به پایان بود. انقلاب رخ داده بود و آن اندیشه ها و مسئله ها، در ذهنم فرو کش می کرد. به یاد ندارم اولین بار کتاب مثنوی را چه زمانی دیده بودم. اما سال 60 و سال اتمام دبیرستانم بود که در خانه ی یکی از دوستانم کارتنی مملو از شرح مثنوی (علامه جعفری) را مشاهده کردم. از سر کنجکاوی جلد اول را برداشتم و شرح نی نامه اش را خواندم. دقیقا از همان زمان بود که شیفته ی مثنوی مولانا شدم. پانزده جلد شرح مثنوی را به قیمت 500 تومان خریدم و چند جلد اول را خواندم. این شرح به دلم ننشست و ادامه اش ندادم. در عین حال برخورد تصادفی با این مجموعه، مسئله های ذهنی مرا تغییر داد. از میان شاعران، از خواندن شعرهای ابتهاج، مبتهج می شدم. شاملو را خیلی دوست داشتم و بسیار می خواندم. سری هم به اشعار نیما می زدم اما باید اعتراف کنم که جز چند شعر آن شاعر بزرگ، مرا به خود جلب نکرد و نتوانستم با شعرهایش رابطه برقرار کنم. بدین سان به سال 60 ( پایان دوره ی متوسطه) رسیدم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20 توسط زمانیان |
|
|
این همه راه را در برهوت هستی با کفش های پاره پای زخمی طی می کنم و ایمان مجروح را تا دیدار تو برای تو بردوش می کشم وقتی رسیدم آنجا هستی آیا؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22 توسط زمانیان |
|
|
یک بار دیگر اذهان به خواب رفته، روح های خاک گرفته و اخلاق به فراموشی سپرده شده ی ما فرصتی یافت تا نشان دهد چگونه اندیشه را به محاق برده ایم و تفکر را تعطیل کرده ایم. دو جوان ایرانی، مورد تعرض ناشرافتمندانه ی پلیس سعودی قرار می گیرند. فارغ از این که اصل ماجرا چه بوده است و پرسش ها و تحلیل هایی که در این باره ی می توان داشت، اما این بار، این ما هستیم که کاری زشت و رفتاری به غایت احمقانه انجام می دهیم. آن دو جوان اگر در عربستان یک بار حرمت شان شکسته شد، اما این ما هستیم که با ساختن جوک و هرزه گویی های ناجوانمردانه و رد و بدل کردن گفتار مبتذل در باره این واقعه تلخ و اسف بار، آنها را مورد بی مهری قرار می دهیم، حرمتشان را می شکنیم و مرزهای اخلاق را در هم می کوبیم.
وقایع دهشتناک و غیر انسانی را دست مایه ی جوک و هزل گویی قرار می دهیم. رنج عمیق دیگران را بهانه ای برای خندیدن های شیطانی می کنیم. به جای همدردی با آنان، آنان را روزی هزاران بار می کشیم تا از شنیدن ناله شان لذت ببریم. اگر پلیس نابخرد سعودی با حرکت زشت خود، حریم خصوصی و حرمت انسانی آنان را نادیده می گیرد، اما این بار این ما هستیم که هر لحظه، همان حرکت غیر انسانی و سیاه شکستن مرزهای انسان را با تعرض زبانی و خشونت کلامی تکرار می کنیم و به پیامدها و نتایج رنج آور رفتارمان نمی اندیشیم. نمی دانیم با این نحوه ی مواجهه ی با مسایل، خود را در مرداب عفن ابتذال و عقب ماندگی های بی شرمانه رها کرده ایم. شرافت و شرم، دو عنصر انسانی در تاریخ فرهنگی ما حضوری پررنگ داشته است. بیندیشیم چرا بی شرمانه ترین کلام را در باره ی دو انسان رنج کشیده میان خودمان رد و بدل می کنیم؟ خندیدن به رنج دیگران، کاری به غایت ننگین است که ریشه ی اخلاق را می خشکاند و میوه ی تلخ آن، گلوی فرهنگ را می آزارد.
حرمت انسان و آبروی دیگران را نادیده می گیریم. کلیپ هایی از پشت پرده ی زندگی خصوصی دیگران را دست به دست می کنیم. هر روز کسی را سوژه ی خشونت زبانی می کنیم. هیچ کس از دستبرد سیل سهمگین بی شرمی در امان نخواهد ماند. در این جا، در سرزمین من، به جای آن که دست افتاده ای را بگیرند، به لحظه های افتادن و سقوطش می خندند و برای آن جوک می سازند. در سرزمین من، همه چیز به تمسخر کشیده می شود. مهم نیست چه چیزی باشد. از مقدس ترین ها تا امور روزمره ای که هر روز اتفاق می افتد. انسان مقدس، در این وادی به ورطه ی نابودی کشیده می شود. از سر عجز و ناتوانی، امور جدی را به هزل و هجو تبدیل می کنیم. از سر جهالت، اموری را که باید مورد تامل قرار گیرند، به استهزاء می کشانیم. به جای تفکر، اندیشیدن، تامل در باره ی مسایل مان، رو به جوک های مبتذل و بی مایه آورده ایم. این نشانه ی خیلی نگران کننده است. نشانه ای از یک بیماری خطرناک و کشنده. چنین پیش برویم با مرگ فرهنگ روبرو خواهیم شد. کسی در سرزمین من باید با پتک، دق الباب کند. چنان که بتواند ما را از خواب مرگ برهاند. کسی باید بر سر ابتذال بی مایه فریاد بزند. کسی باید دهان یاوه گوی ما را خورد کند. کسی باید بیاید و ما را از منجلاب سیاه و لجنزار بی حرمتی بیرون بکشد.
اما و هزار اما.... هیچ کسی نیست و نمی تواند ما را نجات دهد. ما خود، باید خود را نجات دهیم. اولین گام رهایی ما از وقتی شروع می شود که بتوانیم از اسارت جهل و نادانی آزاد شویم. باور کنیم این قبیل جوک ها و سبک سری های ابلهانه، قدرت اندیشیدن را از ما می گیرد. باور کنیم این قبیل جوک ها و سرگرمی های دون پایه، ترفندی است عمیقا نابخردانه تا اندیشه را کنار بگذاریم. باور کنیم با شیوه ای که در پیش گرفته ایم هر روز داریم بر پیکر نیمه جان اخلاق و فرهنگ شلاق می زنیم. باور کنیم به بیراهه می رویم. باور کنیم از زندگی خردمندانه بسی دور افتاده ایم. باور کنیم بیماریم. آگاهی از بیماری، مهمترین و روشن ترین سر آغاز حرکت به سوی اصلاح است. بهبود ما از وقتی ممکن می شود که خود را بیمار بدانیم و از وضع و حال مان خبر داشته باشیم. ما دچار مازوخیسم فرهنگی شده ایم. از آزار دیگران لذت می بریم. از این که فیلمی از سقوط دیگران می بینیم لذت می بریم.
روزگار ما چنین است که همگان در یک اتفاق نامیمون و یک شراکت سفیهانه، کسی را مضحکه ی خود می کنند و زندگی اش را آماج تهمت ها و خنده ها قرار می دهند. همین که او را از هر چیزی ساقط کردند و به سیاه چال یاس و افسردگی فرستادند، نوبت دیگری می شود. دوباره همه دست در دست هم، کسی دیگر را در هم می شکنند. رفتار دردناکانه ی ما آسمان زندگی را تیره و تباه کرده است. با دستبرد زدن به عرصه ی خصوصی زندگی ها و تمسخر شتباهات دیگران، سقف زیستن را بر سرشان آوار می کنیم. ما دچار مرگ مغزی شده ایم و روی تخت تاریخ افتاده ایم. و کدام مرگ مغزی از حال و مرگ خود آگاه است؟ ما عقلانیت و معرفت را کشته ایم. نیچه، روزگاری گفته بود: خدا مرده است. اگر او اکنون در ایران بود باید می گفت: عقل مرده است. ما عقل را کشتیم. ما در این جا با تازیانه ی جوک و بلاهت های موزیانه، پیکر مرده ی عقل شکنجه می دهیم.
ما که کورانه عصاها می زنیم لاجرم قندیل ها را بشکنیم........مولانا
ما همگان مقصریم. هر کسی که در پروژه انتشار این قبیل مسایل کمک کند، اخلاقا مسئول است. یک آن بیندیشیم، شاید روزی نوبت ما هم فرا رسد که در چنگال همگان گرفتار شده ایم. در این صورت دوست داریم با ما چه برخوردی کنند. چرا آن را که بر خود نمی پسندیم بر دیگران روا می داریم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ساعت 18 توسط زمانیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
"یکی از مخاطراتی که امروزه بر اندیشه سایه انداخته، خطر ادغام و جذب شدن در دستگاه سیاسی – اجتماعی حاکم است. روشنفکر اگر نتواند فاصله ی انتقادی خود را با دستگاه حفظ کند از روشنفکری خلع می شود، دیگر نمی تواند روشنفکر باقی بماند، به مزدور فرهنگی بدل می شود....... او خود را می فروشد. کار او توجیه و تفسیر ایده آل وضع موجود و خیانت به مردمی است که رنگ روی آستینشان، مردمی که نام هایشان، جلد شناسنامه هایشان درد می کند."
( از کتاب خسوف خرد – هورکهایمر ) ----------------------------------------- مساله ی اصلی "فهمیدن" است. تلاش می کنم جهان را درک کنم و در این میان با همه چیز مواجهه ی منتقدانه داشته باشم. من نقد می کنم، پس هستم. |
| آرشیو موضوعی |
|
یادداشت های پراکنده سیاست دین فرهنگ اجتماعی |
| پیوندها |
|
خرد منتقد ( بلاگ اسکای ) |
|
RSS
|